سبوی کاشی
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی،سرمست بدم چو کردم این اوباشی
واژه ی "تیریخ" که سعید برای توصیف من به کار می برد، کامل ترین توصیف از من است. به یاد شعر زیر از براتیگان می افتم به نام یک خانم...(و فکر می کنم اگر براتیگان مرا دیده بود شعری به نام "یک تیریخ مذکر" گفته بود!) --- یک خانم صورتش دهانش را محکم چسبیده مانند برگی که به درختی یا چرخی که به شاهراهی یا قاشقی که به کاسه ای سوپ. او اصلا نمی تواند با لبخندی، رها کند طفلک دوست داشتنی. هر چه هم بشود صورتش هماره یک درخت افرا / شاهراه 101 / گوجه فرنگی است. ریچارد براتیگان مترجم: و.ع حس می کنم مانند لنی که همیشه عکسی از گری کوپر را با خود حمل می کرد، باید عکسی از آل پاچینو را در جیب بگذارم تا یادم بماند که... مگر باید حتما از چیز خاصی نوشت؟ چه خبر است مگر که این همه قاعده و قانون گذاشت؟ نه که همه چیز قاعده مند است در زندگی؟ همین قدر که سرت پر شود از اعصاب خردی های نادانسته و نافهمیده شونده شاید، همین قدر که "الکی ِ" نامجو را بگذاری و وسط هایش رویت را برگردانی که سمیرا نبیند گریه ات گرفته است، خودش بهانه ای است برای نوشتن. همین که این را بنویسی تا بعد سمیرا بخواند و نازت را بکشد که گریه ات گرفته بوده، خودش بهانه است برای نوشتن. بس که بچه ای و بس که بچه نیستی و بس که پیچیده ای. آه، احساس، احساس، حس، عقل، منطق، فکر، دیوانگی...آه، ای دیوانگی ِ محتوم ِ دوست داشتنی...ای بی قیدی ِ ناممکن...ای آرامش ِ دست نیافتنی...ای نامجو، ای سعید، ای لنی، ای جولیت، ای همه ی شما اسطوره های حسد ورزیدنی... بیش از هر وقت دیگر اعتقاد دارم به این جمله ی طلایی حسین پناهی که "مشکل ما آدم ها ارتباط است آقاجان ارتباط!" فیلم و کتاب و داستان و غیره - به جز سه تار - همگی در سایه ی درس ها و ترجمه ی تقریبا شبانه روزیم برای ارائه ی هفته ی بعد در کلاس هیدرولیک پیشرفته و برنامه نویسی فرترن، تعطیل شده اند. خسته ام...ولی نه ناراضی...عمران بخشی از زندگیم شده است... گاهی حس طغیانم می گیرد و زمین و زمان را می خواهم به هم بریزم. بی هیچ دلیل مشخصی... هوپاتیا واقعا از هیچ چیز نمی ترسید. گفت: "یگانه، بی همتاست، و چنان کامل است که به هیچ یک از چیزهایی که وجود دارد، یا به هیچ یک از چیزهایی که وجود ندارد، شبیه نیست؛ تو نمی توانی با فهم بشری خودت او را توصیف کنی، و تصور کنی او کسی است که اگر تو بد باشی از دست تو عصبانی می شود، یا به خاطر خوبی نگران تو است، کسی که دهان .و گوش و صورت و بال دارد، یا روح، یا پدر یا پسر کسی است، حتی خودش. در خصوص این بی همتا، نمی توانی بگویی که هست یا نیست، همه چیز را در بر می گیرد، اما هیچ چیز نیست؛ فقط از طریق ناهمسانی هاست که می توانی اسمی به او بدهی، چرا که بی معنی است او را خوبی، زیبایی، حکمت، رافت، قدرت، عدالت بنامی، و انگار مثل این است که او را، پلنگ، مار، اژدها، یا شیردال بخوانی، چون هر چه در مورد او بگویی، هرگز او را توصیف نمی کنی. یگانه جسم نیست، شکل نیست، صورت نیست؛ او کمیت و کیفیت، سنگینی یا سبکی ندارد؛ او نمی بیند، نمی شنود، بی نظمی و آشفتگی نمی شناسد؛ او روح نیست، ذکاوت، عقیده، فکر، کلمه، رقم، نظم، اندازه؛ او تساوی یا عدم تساوی نیست، نه زمان است، نه ابدیت؛ اراده ای بی مقصد. سعی کن بفهمی، بائودولینو سعی کن بفهمی: یگانه، چراغی است بی شعله، شعله ای بی آتش، آتشی بی گرما، نوری تاریک، غرشی خاموش، برقی نادیدنی، زفتی درخشنده، پرتویی از تاریکی خویش، دایره ای که در تمرکز حول مرکز خود بسط پیدا می کند؛ تکثری یکتا؛ او...او..." در جستجوی یافتن مثالی که هر دو را مجاب کند، مکثی کرد، دختر معلم و مرد شاگرد. "او مکانی است لامکان، و در آن تو و من عین همیم، من و تو چنان که امروز در این زمان، زمانی که از گردش ایستاده." بائودولینو اومبرتو اکو ترجمه ی عالی از: رضا علیزاده در کافه ای نشسته ام کوکا می نوشم. مگسی بر روی دستمال کاغذی خوابیده. باید بیدارش کنم، تا عینکم را پاک کنم. دختر زیبایی آن جاست که می خواهم نگاهش کنم. ریچارد براتیگان مترجم: و.ع آه ای دور دور دور دور هُپ همانجا بایست انقدر دور ... چه کنم که بیایی نزدیک تر بی آن که مال خود کنم تو را بی آن که مال تو کنم خود را از همان روز اول مشکل داشته ام با مالکیت کاریش نمی توان کرد کمونیست بالفطره ام من و دشمن ِ سرمایه داری ِ بی رحم ِ قلبت - قلبَت قلب َ ت - دلم می خواهد - دلَم دل َ م لعنتی ناشعر به این می گویند به این نتیجه ی نافرم ِ وسواس ِ راه یافته به شعر - دلم می خواهد به خانه ات بیایم هر جا شیشه ای دیدم آینه کنم آینه ها را بگریانم و بروم این طور خودشیفته ی خودآزارم من کمونیست ِ خودشیفته ی خودآزار در برابر تو خوشگذران ِ عاشق تصاحب ِ دوست داشتنی ِ من! ِ من؟! مرا هم از راه به در می کنی آخر تا دیر نشده کُتم را بپوشم بروم به پناهگاه تنهاییم حس می کنم حمله ای دیگر تدارک دیده ای... پس تا بعد دشمن ِ زیبای محبوب ِ من... ... (پ.ن: خانه اَت کُت َ م تنھ... لعنتی!) و.ع احساس عشقی محزونانه می کنم به همه ی عالم. انگار کناره گرفته ام و نگاه می کنم به این بازی رنگارنگ و احمقانه و زیبا...خسته نیستم. تسلیمم... در آشوب زنده ام در نظم... دیوانه ام مکن ذهن ِ... نگو با من از نظم نظم می کُشد زودتر تو را از من به ریخته هم از جملاتت اکنون به هم جملاتت از ریخته اکنون به ریخته جملاتت از اکنون هم از فکر نظم حتی... بگذار زنده باشیم در آنارشی دنج فکرهامان حریص مشو چه نصیب از نظم برای ما که پوچیم که بی معناتریم از اسطوره های یونانی چه نصیب جز... ببین که آرام می شوند و با نظم جملاتت اکنون بی نظم!... و.ع دو داستان کوتاه از بالارد را - 'غول غرق شده' و 'مرد نیمه خودآگاه' - که پیش از رفتن به سربازی ترجمه کرده بودم و یکی از آن ها را همان زمان این جا گذاشته بودم، یک بار دیگر ویرایش کردم و هر دو را با هم با دو فرمت پی دی اف و مخصوص موبایل (Jar و Jad) می توانید از هر کدام از لینک های زیر دانلود کنید. از خواندن نظرهایتان خوشحال خواهم شد. واسع علوی va.alavi@gmail.com جسمم استوار است و اما زانوان روحم خم می شوند لبم می خندد و چشمان روحم لبریز اشک می شوند سلام می کنم و دلم وداع می کند حرف هایم مشتاق و اما انگشت اشاره ی چپ روحم ماشه را... ذره های مغز روحم بر پیتزای روبروت... و.ع سر بزرگی داشت و خرمن خرمن مو، و چشم های سرخ شده از فرط مطالعه در زیر نور چراغ، اما واقعا مثل صندوق علم و دانش بود. در همان برخورد اول - طبیعتا توی میخانه - با پرسیدن سوال های زیرکانه ای که چه بسا معلم های این دانشجوها را هم روزها و روزها به بحث وا می داشت، مجذوب شان کرد. آیا عرق سر بدبوتر است از عرق سایر جاهای بدن؟ آیا وقتی آدم احساس شرمساری می کند گوش هایش سرخ می شود؟ مردان از مرگ محبوب بیشتر اندوهگین می شوند، یا شوهر کردن او؟ آیا گوش نجیب زاده باید خمیده باشد؟ آیا جنون دیوانگان با ماه کامل رو به وخامت می گذارد؟ موضوعی که بیشتر از همه مبهوت شان کرد، مساله ی وجود خلاء بود که بورون خود را در آن زمینه صاحب نظرتر از هر فیلسوفی می دانست. بائودولینو - اومبرتو اکو ترجمه ی رضا علیزاده تناقض شده ای با دیوانگی هایت در خواب هایم تو را می خواهم نمی خواهم نشسته ای همین روبرو... سینه صاف می کند محسن ِ نامجو فریاد می زند "سشوار!" دیوانه شده ام با دیوانگی هایت در خواب هایم ای منبع ِ الهام های ِ شبانه ای خیال ِ هشت ساعت های روزانه ای تکرار ِ شور انگیز ای سیم دو در زیرترین و بم ترین پرده ای تناقض ای پارادوکس ای مخالف خوان ِ زیبای خصوصی ترین فکرهای عاشقانه... نامجو فرمان می دهد "ببین ببین ببین ببین ببین ببین" چه دیوانه شده ام از فکرت چه پیر چه کودک... - نامجو را ول کن بیا بنشین چای بنوشیم پشت این میز که تشنه است حضور ما را که ننشسته اند پشتش تاکنون دو دیوانه به دلم مانده است که بگویی با من حتی یکبار این حرف ها را به جای همه ی آن حرف های فرمالِ آب کشیده ی تکراری سرت را گرم کرده اند روزمرگی ها روزمرگی ها روزمرگی ها... مانند من که گرم کرده اند سرم را حساب ها کتاب ها کتاب ها حساب ها... حرف ها تمام نمی شوند و شعرها تمام می شوند دفتر می شوند کتاب می شوند نمی آیی نرفته ای که بیایی نیستی که نرفته باشی که بیایی ببین همین جاست نیستی ِ نرفته ی نیامده ات ای تناقض آشکار این دیوانگی های بی پایان ای پایان ای یادداشت خودکشی ای خیال ِ زیبا - این حرف ها را ول کن نامجو را ول کن حساب را ول کن کتاب را ول کن خودکشی را ول کن روزمرگی ها را ول کن حرف های فرمال ِ آب کشیده را ول کن بیا بنشین چای بنوشیم پشت این میز که تشنه است حضور ما را که ننشسته اند پشتش تا کنون دو دیوانه و.ع بازی دارد با من هستی هر چند وقت یکبار تکرار می کند برایم زنده+گی را که ببیند یاد گرفته ام شُل کنم خود را؟ و.ع شاهرود خوب است و آرام و کوچک و دوست داشتنی و با هوایی پاک. دوستش داشتم در همان دو روزی که آن جا بودم. خوابگاه هم خوب است و هم خوابگاهی ها هم. این بار مجهزتر می روم و لپ تاپ می برم و کتاب های بیشتر و پتو که واقعا نیاز بود آن جا با شب های سردش. وقتی خواب هایم اتفاق می افتند، بیشتر و بیشتر شک می کنم که شاید هیچ چیز در اختیار ما نیست و همه چیز از پیش مشخص شده است و یا لااقل انتخاب ما در این توهم اختیار از پیش مشخص است و زمان خطی نیست و کلا خوش بحال ترالفامادوری های سلاخ خانه ی شماره ی پنج ونه گات که زمان را همانطور که ما رشته کوهی را می بینیم می بینند...
| Design By : Night Melody |

