سبوی کاشی
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی،سرمست بدم چو کردم این اوباشی
دو شقه شده ام. واسع ِ مشهد، و واسع ِ شاهرود. و چقدر متفاوتند از هم این دو واسع. و چقدر غریبه است برای من این مهندس علوی ِ شاهرودی... لیوانی لیموناد دور جهان سفر می کند مانند چشم سایکلوپس اگر کودکی ننوشد لیموناد را اولیس می نوشد. "ریچاد براتیگان" بیست و پنج شعر از براتیگان را که چند ماه قبل برای تولد بیست و پنج سالگی سمیرا ترجمه کردم می توانید از هر یک از لینک های زیر دانلود کنید. دانلود بیست و پنج شعر از براتیگان دانلود بیست و پنج شعر از براتیگان (لینک کمکی) واسع علوی 90/2/16 شاید بتوان تعادل برقرار کرد. میان آن چه می خواهی و آن چه نمی خواهی و مجبوری به ادامه اش. شاید بتوان تعادل برقرار کرد میان شعر و داستان و ترجمه و سه تار و ... عمران. دنیا وفا ندارد ای نور "هر دو" دیده حافظ می گذرد روزهایم در جاده در راه آهن از چه فرار می کنم به چه پناه می برم و.ع امروز تولدم است. 26 ساله شده ام. در شلوغ ترین حالت هم، هر سال امروز را استراحت می کنم و به تنبلی ای لذت بخش می گذرانم. تنها روزی است که مال من است. تنها روزی است که می توانم بنشینم و فکر نکنم به آینده و به گذشته - جز اندکی - و از حال لذت ببرم. این روزها سرم شلوغ است. فکرم شلوغ تر... رفته بودم که بگویم که نرفتم که روم بر سر کوچه ی تاریکی که محسن می رفت و روم بر سر آن کوچه ی دیگر بی تو که بودم خسته روانی گشتم نه تو بودی که نرفتی بعد از آن روز که بودم بی تو اما هرگز با تو اما عمرا پشت رل رفتم و در هر دره پیش هر مار و ملخ می راندم خسته بودم آری تو ولی خسته نبودی و نرفتی و نفهمیدی که هر چل و خل که ببینی حتما یک دلیلی است که باید که چرند و بی جا بی جا بی جا بی جا حرف نزن فکرم را که نباشد قطع و تنها و پریشان و تناقض از سر و کول من و تو برود بالاتر بالاتر بالاتر نمی دونی تا کجا می ره من این سرُ نداشتم مشقامُ خوب نوشتم یه کنکور خوب دادم جواب عالی دادم دویدم و دویدم سر یه راه فرعی یه راه اصلی دیدم فرعیه رو می روندم شعورشُ نداشتم مشقامُ خوب نوشتم مشقامُ خوب نوشتم مشقامُ خوب نوشتم شاگرد اول شدم شاگرد دوم شدم شاگرد سوم شدم یه عالمه افرین هزار و صد آفرین ولی هیچ کی نفهمید درد منُ نمی دید همه گفتن چه خوبه پسر شده یه آقا وزنشم خراب شد بعدش دیگه هیچی نشد تا بعد که دیگه این سر کوفتی خالی شه و این دل کوفتی آروم شه......................................................... نه اسلام نه بودیسم نه آتئیسم نه... حقیقت گزاره ایست استمراری او فاعل ما مفعول و.ع بخش دوم - از سه بخش - ترجمه ی کتاب مصاحبه با خون آشام نوشته ی آن رایس رو می تونین از هر کدوم از لینکای زیر دانلود کنین (شامل بخش اول). بخش آخر ترجمه رو که تقریبا همین تعداد صفحه ست (حدود 120 صفحه) تابستون خواهم گذاشت. نظرات و انتقاداتتونُ می تونین توی همین وبلاگ یا به ایمیلم بفرستین. va.alavi@gmail.com دانلود بخش دوم (شامل بخش اول) ترجمه ی مصاحبه با خون آشام - آن رایس دانلود بخش دوم (شامل بخش اول) ترجمه ی مصاحبه با خون آشام - آن رایس - لینک کمکی واسع علوی 1391/1/16 سال 90 سالی بود که دو داستان کوتاه - از بالارد - ترجمه کردم، و همینطور 25 شعر از براتیگان - که هنوز نگذاشته ام - و داستان کوتاهی هم نوشتم - که آن را هم نگذاشته ام - و دو ماه و نیم سربازی هم رفتم و دانشگاه هم قبول شدم و سه تار را هم شروع کردم و پیشرفت خوبی هم داشتم...سال 90 سال خوبی بود که پیش از این به آن این طور نگاه نکرده بودم... *** و این دید تازه، همه نتیجه ی این سه روز ورزش صبحگاهی است با مجید... بهار شده...بهار شده ام... برگرفته از برخی اساطیر بگو نامم را به عکس متلاشیم کن و.ع بخش اول - از سه بخش - ترجمه ی کتاب مصاحبه با خون آشام آن رایس رو می تونین از هر کدوم از لینکای زیر دانلود کنین. این کتاب از کتابای کلاسیک ژانر فانتزیه، که فیلمش هم سال 1994 ساخته شده و در اون تام کروز، برد پیت، آنتونیو باندراس، و کرستن دانست، بازی کردن. بخش دوم ترجمه رو بعد از ویرایش، 13 فروردین می زارم. دانلود بخش اول ترجمه ی مصاحبه با خون آشام - آن رایس دانلود بخش اول ترجمه ی مصاحبه با خون آشام - آن رایس - لینک کمکی در قطار نشسته ام. کتاب دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد را می خوانم. هم کوپه ای هایم پیرمردیست شاید نزدیک به هفتاد سال و نوه اش که شاید دوم دبستان است. بچه برای خودش حرف می زند و بازی می کند و شیطنت. می خواهد در کوپه را قفل کند که پدربزرگش نمی گذارد. بچه به او می گوید: فکر می کنی کسی میاد؟ خوابی آقا! فکر می کنی این جا قطاره! چشماتُ ببند باز کن می بینی وسط اتاق خونه ت خوابیدی. این قطار تو سرته. ان قدر عینک زدی نشستی کتاب خوندی سرت اینطوری شده. چشمتُ ببند باز کن... حس می کنم باید بنویسمش. مثل یک ناسازگاری، مثل یک اشکال الگوریتمی در ماتریکس می ماند. 90/11/30 باید به پوچی رسید، به بی معنایی، و سپس به شخصی بودن... به پوچی رسیده ام فعلا... شروع کرده ام به شناخت خود... ... سه تار، آرامش بخش این روزهایم... آمدم بنویسم آدم ها، تنهایند. اما دیدم، شما هستید. شما جمع دوست داشتنی. شما دوستان دوست داشتنی... آدم ها، بی شما، تنهایند... هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است. سعدی بی حاصل بی معنا تنها، مفرح ذات... کردند شدیم می کنیم بشوند و نه آن نفس که فرو می رود که این است غمین ممد حیات و.ع واژه ی "تیریخ" که سعید برای توصیف من به کار می برد، کامل ترین توصیف از من است. به یاد شعر زیر از براتیگان می افتم به نام یک خانم...(و فکر می کنم اگر براتیگان مرا دیده بود شعری به نام "یک تیریخ مذکر" گفته بود!) --- یک خانم صورتش دهانش را محکم چسبیده مانند برگی که به درختی یا چرخی که به شاهراهی یا قاشقی که به کاسه ای سوپ. او اصلا نمی تواند با لبخندی، رها کند طفلک دوست داشتنی. هر چه هم بشود صورتش هماره یک درخت افرا / شاهراه 101 / گوجه فرنگی است. ریچارد براتیگان مترجم: و.ع



